تبليغاتX
آسمان کوچک
 

زن قبل از رسیدن،همه را شمرد

یکی کم بود.

بغض کرد.

دخترک سه ساله ای جا مانده بود،شام....

 

پ.ن:امروز ناگهان چشمم خورد به این جمله و بغضم گرفت.چند ساعتی گذشت تا فهمیدم این بغضم چندان هم نابهنگامم نبود.فردا سالروز وفات دخترک است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 دی1390ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط سمیه | 
امروز برای کاری رفته بودم بیمارستان دامپزشکی،هرجا را نگاه می کردم جای ۱۷۱و۱۷۳و۱۷۵ خالی بود،بدجور خالی بود،از آن جاهای خالی که یک جای دل آدم را می لرزاند و پس لرزه اش هم میشود یک قطره اشک گوشه چشم که باید زودی پاک شود که دیگرانِ نگرانِ قضاوت کننده فکر نکنند دیوانه شده ای! دل بستن عادت ناجوریست،ناجورتر اینکه دل بسته باشی به نفس کشیدن ها و رنگ چشم و زوزه های سه سگ بی زبان که دیگر نیستند....

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1390ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط سمیه | 
 

لبخند بزن سمیه،زندگی آنقدرها هم سخت نیست،بی رحم است اما سخت نه! اصلا  به من بگو بین این بدو بدو های هرروزه روزمره عاشق رنگ چشم های 175 شدن دیگر چه کاری ست؟ چه معنی میدهد که به لمس 171 عادت کرده باشی،یا مثلا یعنی چه که زوزه های 173 دردت می آورد؟ اصلا مگر قرار نیست چند روز دیگر نباشند؟مثل خیلی چیزهایی که داشتی و دیگر نداری،به همین راحتی!پس دل بستن به این سه موجود زبان بسته دیگر چیست؟غمگینی حس غریبی ست،غمگینی سخت است سمیه،سعی کن فقط لبخند بزنی،لبخند بزنی به زندگی بی رحممان که اصلا سخت نیست....

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1390ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط سمیه | 


چندوقتیست شدیدا میخواهم بنویسم،میخواهم دوباره آشتی کنم با این خانه قدیمی ام که یک روزی گوشه دنجی بود برای آرامشم برای هیجانم برای جوانی ام! خانه ای بود برای لحظه ای نشستن با دوستانم و گپی زدن و از این در و آن در حرفی زدن! ولی خب نمیدانم چه مرگم میشود.هربار که شروع به نوشتن پست جدیدی میکنم عاقبتش میرسد به نگه داشتن دکمه بک اسپیس تا سر خط!

فردا قرار است بازارچه خیریه ای در دانشکده مان داشته باشیم و ما هم تصمیم گرفتیم یک سهمی در این کار داشته باشیم.از حالا ذوق فردا را دارم.ذوق شیرینی پنجره ای هایی که قرار است فردا بپزیم و بفروشیم را! انگار یک پنجره ای توی دلم باز کرده اند به چند سال پیشم که با هر اتفاقی ذوق میکردم،که جوانتر بودم.انگار غبار این سالها را برای امشب(تنها برای امشب)از دلم پاک کرده اند.ذوق های ساده را که مارا از زندگی پیچیده مان پاک میکنند دوست دارم.بچه ها را دوست دارم.بچه هایی که منبع همین ذوق های ساده هستند را دوست دارم.بچه هایی که قرار است عواید این بازارچه خرج مایحتاجشان شود را دوست دارم.یعنی همیشه دوست داشته ام ولی الان که باعث و بانی ذوق ساده این دل غبار گرفته شده اند جور خاصی دوستشان دارم.


+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1390ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط سمیه | 


1.زندگی ما آدمها به منحنی سینوسی می ماند.گاهی در قله مثبتش هستیم.به همه چیز می بالیم.به خودمان،توانایی هایمان،خدایمان و هی پر می‌شویم از زندگی،گاهی برای یک فنجان چای جلوی پنجره رو به خیابان برفی جان می بازیم.گاهی گرفتن دست معشوقمان در پیاده روی پاییزی را آخر دنیا و خوشی هایش می دانیم.خلاصه بدجور کیفمان کوک است! اما این در قله ماندن زیاد هم طول نمی‌کشد،راستش این ناخودآگاه آدمی ست که از یکنواختی فرار می کند حالا می‌خواهد در قعر دره باشد یا در اوج قله. از این به بعد زندگی می افتد توی سراشیبی.هرروز می‌فهمیم ذره‌ای از آن علایق صاف و ساده مان کم می‌شود.کم کم ته دلمان را که نگاه می‌کنیم کینه است و نفرت.از زندگی و آدمهایش.از این دنیا و مزخرفاتی به اسم لذت و زیبایی! تا جایی پیش می رویم که برسیم به قله منفی زیر منحنی صفر درجه.آنجاست که یکهو به خودمون می آییم و شروع می‌کنیم به غر زدن به همه چیز،دیگر چیزی برایمان مهم نیست،اگر جراتش را داشته باشیم حتی خدا هم برایمان مهم نخواهد بود.تا اینجا یک روند عادی در اکثر زندگی هاست تلاش برای رسیدن به اوج قله از روی منحنی صفر و بعد سقوط در جهت جاذبه زمین.ولی از این به بعدش غیرت می‌خواهد که بلند شوی و پیش به سوی قله‌ای دیگر.غیرت میخواهد که خودت را پابند لجن‌های ته دره نکنی.آنقدر آنجا نمانی که لجن شد عادت شود برایت! جشم باز کنی و ببینی بهترین دوست و رفیقت خزه های مردابی اند.باید خودت را بکشی بالا.باید بدانی که آنجا ماندنت هدف زندگی ات نیست.ماندن و غر زدن به جان تمام موجودات و کائنات در شان تو که روح او را داری نیست.‌

این تشبیه زندگی به منحنی سینوسی را از معلم دبیرستان یکی از دوستانم شنیده ام،خیلی کمک میکند به آدم در لحظه هایی که فکر می کند ته دنیاست اینجا!

2.تا حالا سنی بسیجی ندیده بودیم که آنراهم دیدیم،آخرالزمان است بهرحال! روحش شاد و قرین رحمت باد



قرآن نوشت:*و تو ای انسان مپندار که خدا از آنچه ستمکاران غرق در ناز و نعمت انجام می‌دهند بی‌خبر است،جز این نیست که کیفر آنان را تا روزی که چشم ها از ترس خیره می شوند به تاخیر می افکند*      سوره ابراهیم،آیه 42

حدیث نوشت:یک حدیثی ست که می‌گوید هروقت انسان یاد خدا بیوفتد باید بداند که در همان لحظه اول خدا بیاد او افتاده بوده است. چقدر حس شیرینی دارد این کلام(که نمیدانم از کیست!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 بهمن1389ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط سمیه | 

بیاین همه با هم برای استادا دعا کنیم بگیم خداجون تو که انقد مهربونی تو که انقد بزرگی این استادای مارم  شفا بده خب

بخدا براشون نگرانم من!

سوال داده که کدوم گزینه درسته

الف)حالا یه چیزی     ب)یه چیز دیگه

ج)الف یا ب میتونن درست باشن   د)همه موارد


آخه الان وسط امتحان دوربین از کجا بیارم که زل بزنم بهش؟!


پ.ن:

1.مثلا نخواستم وارد فاز تخصصی بشم! مسلما گزینه هاش عین این کلماتی رو که من نوشتمو نداشت که!

2.یه حس خیلی خیلی مزخرف و خیلی گول زننده‌ای دارم من که بعد بعضی امتحانا تصور میکنم خیلی عالی بوده ولی بعدش....

این امتحان امروز(ارتودنسی هم ازین دسته بود به گمونم!)

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 بهمن1389ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط سمیه | 
کوچولوها چقد زود قانع میشن

با چه خوشی های کوچیکی شاد میشن

مثلا همین که بهشون بگی عید که مامان اینا میرن مسافرت من میشم مامانت

اونوقت هرشب با هم میریم بیرون می گردیم

اصن همیشه شامو بیرون می خوریم

نهارم دوتایی با هم درست می کنیم

هرروز می ریم پارک و شهر بازی

بعد کتاب می خونیم

من برات داستان می خونم و تو کتاب رنگ آمیزیتو رنگ میزنی

بعد با هم همه جور بازی ای میکنیم

همینا کافیه تا ته دلشون قند آب بشه

زندگی کوچولوها چقد رنگی رنگی و شاده

خوش بحالشون

:)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 دی1389ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط سمیه | 

اینکه دلم غصه داشته باشد،اینکه همیشه بغضی،تمام حجم گلویم را اجاره کرده باشد،اینکه یک شب خواب راحت فقط یک خیال باشد تقریبا یک بک گراند ثابتی ست در زندگی ام

ولی هنوز هستند اتفاقاتی که تنوع می بخشند به روند روزمرگی ام،اتفاقاتی که طعم تلخ لحظه هایی که می گذرانم را برای لحظه ای شیرین می‌کنند و هربار فیتیله امیدم را می‎‌‌کِشند بالا
مثالش همین مریضم در بخش پروتز که پیرمرد هشتادساله ایست و قرار است من بادندانش کنم
یک روز از من پرسید:شما تهرانی هستی؟ بعد که فهمید من شهرستانی ام و به قول خودش تنها و دور از خانواده،فردایش با یک کیسه بزرگ سبزی خوردن آمد.می گفت سبزی ها را خودش خریده و داده زنش پاک کرده و شسته، و برایم آورده است چون فکر می کرده خوابگاهی ام و از این چیزها گیرم نمی آید زیاد و گناه دارم و اینها!(البته درست فکر می کرده!)
همین یک حرکت این پیرمرد مهربان می ارزد به کلاشی تمام راننده تاکسی هایی که وقتی می فهمند مقصدمان دانشکده دندانپزشکی ست کرایه را دوبل حساب می کنند و در جواب اعتراضمان می گویند:بابا شما که قراره دندونپزشک بشی و پولدار!!و یا عقده ای بازی و بدرفتاری منشی های بخش  به جرم آنکه قرار است بعدا ها به قول خودشان شغل با کلاس و پول درآوری داشته باشیم!

چقدر زندگی دلخواه تر می شد اگر آدم ها را به خاطر بودنشان،به خاطر آنچه که هستند دوست داشتیم،نه آنچه که بوده اند یا خواهند شد


پ.ن: آن پروانه های شماتیک گوشه سمت  راست بالای وبلاگم هم کلی نوستالژیک انگیز است ها! آدم را می برد به دوران کودکی و اولین طرحهای  پروانه ای‌ اش!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 آبان1389ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط سمیه | 
چند روزی ست هرچه می نویسم و از هر چه می نویسم،آخر عاقبتشان ختم می شود به دکمه بک اسپیس  یا شاید یک کنترل آ و دیلیت

هر پستی که می نویسم"عنوان ندارد" و "ثبت موقت" است!

نه آنکه حرفی نداشته باشم،نه.جنس این چیزی که توی گلویم گیر کرده،نه واژه است،نه همان بغض لعنتی نترکیدنی که بهش عادت کرده بودم

حس مبهمی ست که شب ها بارها و بارها بی خوابم می کند.این روزها خوب می فهمم بیداری یعنی چه.  بی داری. خواب برایم حکم دار را دارد. بیدار که می شوم انگار دوباره فرصت زندگی بهم داده اند. انگار اسیر کابوس های وحشتناکی بوده ام که چیزی ازشان یادم نمی ماند اکثرا

چیزی گم شده است انگار. چیزی که باید باشد و نیست.


خلاصه محتاج دعایم شدییییییییید


پ.ن: پردیس راست میگوید آن جیگول های بالای صفحه رسما خود ماییم!

آن بستنی یخی میکروبی اش که خود خودمم!!




+ نوشته شده در  جمعه 7 آبان1389ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط سمیه | 
آدم یا کاری رو بلده یا نیست

یا از چیزی می‌ترسه یا نمی‌ترسه

یا دل انجام یه کاریو داره یا نداره

لپ مطلبو بگم آدم یا از آب می‌ترسه و شنا بلد نیست یا نمی‌ترسه و بلد هست!

این دیگه چه برنامه ایه برا خودم ردیف کردم؟

یه روز می رم استخر از اینور به اونور از اونور به اینور! حالا شنا نکن کی شنا بکن

2روز دیگه می رم نمی تونم حتی روی آب ول بدم خودم

علاف کردم خودمو به مولا

:)



پ.ن: حس کردم وقتشه لباس عوض کنم دیگه! اون یکی پوسیده بود به تن وبلاگم

اصن یه وضعی!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مهر1389ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط سمیه | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
قسمتی از جناب اینجانب! در پروفایل مدیر وبلاگ ثبت شده(فک کن!! من مدیر وبلاگم!! باورت میشه؟! اونوقت یعنی شما که میاین اینجا میشین کارمندای وبلاگ دیگه!!درسته؟!! پس من میتونم اینجا بهتون دستور بدم...حتی میتونم اخراجتون کنم فامیلامو بیارم جاتون!!!آخ جوووون!!)

نوشته های پیشین
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
بهمن 1389
دی 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
آرشیو موضوعی
روزانه نوشته های ما!
اشعار مردم!!
از چند دری سخنی!!
مطالب طنزانه
پیوندها
به کسی نگو
صفحه سیزده
ماهی کوچولوی 65
دکتر خنگ باکلاس!!
دره های سکوت
سها
نت هشتم
آسمان کوچک
آخ! دندونم
من و سایه ام
حیاط خلوت
بهانه های من
ساحل نگاه
درمه
یه نفس بیشتر
خاطات و خطرات
یک دقیقه سکوت
روزانه های یک دوشیزه
بنیامین کوچولو
ایلیاد جون(فرشته کوچولوی آسمون سندروم داون)
یادداشت های شخصی یک سید!
رها
وقتی من تنهام
منو برق گرفته
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM